تبليغاتX
پالیزبان
پالیزبان
آغاز یک پایان
یک دوست گفت این پنجره بسته شده پنجره دگری باید گشود : سپیدار
2 نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت 20  توسط رضا  | 

ای برادر ، کجایی ؟

وقتی برادرت را در کنار داری، برادری که اینک همچون فرشته ای است که از آسمان آمده، برای نجات تو، از دنیای پوسیده ای که در آن غرق گشته ای، در چنین لحظاتی است که نگاه به روی برادر هم عبادت است و مادر و پدر و خواهر.

دوست داشتن هنری است که مردمان به تجربه می آموزند و به تکرار، « دوست داشتن از عشق برتر است » این را من نگفته ام. این را معلمم به من آموخته است. نامش علی شریعتی است. انسانی بود که گویی روان همه دردمندان را از پشت پرده های ظاهرشان درک می کرد. او را به نیرنگ تزویر و ریا کشتند.مسندداران قدرت او را دشمنی پنداشتند که برای تصاحب کرسی ریاستشان اینچنین به پاخاسته، روحانیون و ملایان دهر او را مجوسی می دانستند که برای بر هم ریختن کسب و کار اخرویشان، اینچنین سخن از دنیا می گوید، و مردمان ساده کوچه و بازار...،  بیچاره آنها اصلا سخنش را فهم نمی کردند.علی، همان معلم من، گاه گاهی می شد که خود را از زبان علی توصیف می کرد :

« در میان این دنیای پر غوغا، گروه اندکی باقی مانده اند که یاد قیامت، چشم هایشان را بر همه چیز فرو بسته، و ترس رستاخیز، اشک هایشان را جاری ساخته است، برخی از آنها از جامعه رانده شده و برخی دیگر ترسان و سرکوب شده، یا لب فروبسته و سکوت اختیار کرده اند. بعضي مخلصانه همچنان مردم را به سوی خدا می خوانند، و بعضی دیگر گریان و دردناکند که خویشتن داری، آنان را از چشم مردم انداخته است و ناتوانی وجودشان را فرا گرفته، گویا در دریای نمک فرو رفته اند، دهانشان بسته، و قلبشان خسته است، آنقدر نصیحت کردند که رنجه شدند، از بس سرکوب شدند ، ناتوانند و چندان که کشته دادند ، انگشت شمارند.»

یک دوست کیست؟ آن کس که در کوچه بدو سلام می دهید، شاید، یا آنکس که در هنگام سختی به یاریتان می شتابد، شاید، یا آنکس که با نگاهی درون پر رمزتان را در می یابد، شاید، اما من می گویم یک دوست کسی است که شهامت آن را دارید که با او، خودتان باشید.

شب از راه رسیده، و ماه شب چهارده بر افق کمین کرده است، او در کمین شب زنده داران سر گشته ای است که خوابشان بیداری است، و دردشان آگاهی، ای برادر، کجایی ؟

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 21  توسط رضا  | 

مصائب یک دوست

دیشب سه انسان در مزرعه اندیشه رازهای آفرینش درو می کردند. اما یک دوست تاب نیاورد و چشمانش بر روی هم افتاد. دو انسان دیگر همچنان ادامه دادند. ناگاه یکی خنجری از پشت خویش برآورد، دیگری مبهوت شد. خنجر به آرامی بالا رفت و سپس بر قلب فرو آمد.دوست بر زمین افتاد. هیچگاه در آن ساعات رعب انگیز از درد خنجر ننالید، بلکه فقط یکبار از فکر تیره و تاری به خود پیچید که قلب دوستش را احاطه کرده بود. آن فکر ماه ها بود که در خانه ذهنش بیتوته کرده و پرده سیاهش را گسترده بود. و همان بود که امروز خنجر را بر دستش نهاده تا قلب دوست را بدرد. شعله های آتش از مزرعه زبانه می کشد. پیکر دوست در میان شعله ها در حال سوختن است. آن دوست روزگاری، دوست خوبی بود.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 18  توسط رضا  | 

آداب رمضان

رمضان است و وقت خودسازی. و این نیز گوشه ای است از آداب رمضان :

v      خوشرویی با اطرافیان : در این ایام  لبخند از لبانتان دور نگردد. در کوچه، بازار و دانشگاه، بادوستان، آشنایان و بستگان به نیکی سخن گویید و از به زبان آوردن الفاظ ناپسند و کج دار و مریض بپرهیزید.

v      سبقت در سلام : مشهور است که پیامبر بر همه حتی کودکان در سلام سبقت می ورزید.

v      احترام به بزرگتر : بزرگتران و به خصوص پدر و مادر حق بسياري بر گردن آدمی دارند. در این ماه مبارک آنان را از یاد نبرید، و در هنگام دیدارشان، آداب و شئونات را رعایت نمایید.

v      نان سنگک : خرید نان سنگک سفره افطار را از دست ندهید و در این راه به هیچ کس رحم نکنید حتی به پدر، مادر یا برادر و خواهر.

v      قرآن بخوانید : رمضان ماه قران است، بهتر است نوای ملکوتی اش را از زبان قاریان بشنوید و خود در معنای آیاتش غوطه ور گردید.

v      مادر : رمضان بدون نام و وجود مادر معنا ندارد. در این روزها مادران سخت به زحمت می افتند. فرصت خدمتگزاری به مادر را از دست ندهید.

v      دستگیری از مستمندان : اگر در میان اقوام و خویشان کسی است که از فشار زندگانی رنگ به صورت ندارد رمضان ماه دستگیری از اوست. پول هایتان را به صندوق صدقات نریزید. به قول معروف : چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرامست.

v      مهمانی خدا : اگر توانش را دارید فرصت مهمانی دادن به دوستان، اقوام و نزدیکان را غنيمت بشمارید که این سفره مهمانی خدا است در خانه های شما.

پس از آن حادثه شوم که به خیر رسید و پدر، مادر و دو برادر کوچکترم عمری دوباره یافتند ، تلنگری به زندگانی روزمره ام خورده است عجیب، و عجیب تر اینکه توان بازگشت به زندگی معمولی گذشته را از من ربوده است. روح و روانم دچار تلاطم شدیدی است، آنچنانکه مرا بدجوری در خود فرو برده است.

وقتی نیک می نگرم می بینم آدمی هر روز که از خواب بر می خیزد فرصتی تازه یافته برای زیستن.شکفتن و روییدن ، این فرصت تازه را از دست ندهیم ...

 

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی

بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی

در مقامی که صدارت به فقیران بخشند

چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1384ساعت 15  توسط رضا  | 

بم، شهر مرده

سال پیش، چنین روزهایی بود که بار سفر بر باره بستیم و راه بم در پیش گرفتیم. بم، شهری  مرده در پهنای کویر. نخل هایی پایدار و استوار و مردمانی با صفا. حضور یک هفته ای در بم، با حوادث بسیار همراه گشت، آنچنان که جلسات نیمه شب را من همواره در خواب بودم و صبحدم که من برمی خواستم، دوستان در خواب. اما همواره نوایی در دل نهیب می زد که اکنون باید ثبت شود این تاریخ زنده شهری که ویران گشت و آن تلاش بی پایان رفیقانی که از طلوع تا غروب لحظه ای از پای ننشستند. نمی دانم عکسها را دیده اید که چگونه در میان دریای پر مهر و عطوفت فرزندان کویر غرق گشتیم و رها شده در زمین و زمان، در آسمان ها سیر می کردیم : محسن عسگری، شهیده دوست محمدیان، محمد رحیمی، سعید تهرانی، مصطفی طهماسبی، فرساد صداقتی، علی آل احمد، نرگس شیروانی، نصیبه ملازاده، فاطمه صفارزاده، ارسلان حاجی نیلی محمد بختیاری و مهدی معافی.

صبح ها زودتر از همگان، پیش از آنکه سپیده بر گوشه آسمان جای گیرد از اردوگاه بیرون می زدم تا از شهر مردگان، روایتی تصویر گونه داشته باشم و قدم زنان در میان خرابه های به جا مانده از هیولای همه مردمان کوخ نشین، پیش می رفتم، زمینی که از وسط شکافته بود، مدرسه ای که مخروبه بود و درختان نخلی که دیروز همچون امروز تنها شاهدان زنده تاریخ بودن در دادگاه بشریت برای شکایت به خدا ...

سخت است، سخت است تصویر گرفتن از جوانانی که جز نان خشک قوتی برای خوردن نداشتند، سخت است تصویر گرفتن از پدر و مادری که اجساد فرزندان را با دستان خویش در حیاط خانه دفن کرده اند و صبح گاه نماز شکر به جا می آورند، اما شکر از چه بابت؟ سخت است مدرسه ای را به نظاره نشستن که دیگر هیاهوی دانش آموزی از آن بر نمی خیزد و دیدن سرایداری که در غم دانش آموزان از دست رفته در سوگ نشسته است. باید رفت، چه اینکه زمان می گذرد و زمین نیز از حرکت باز نخواهد ایستاد.

روزهای اول که از میان نخلستانها میان بر زده، شهر را دوره می گشتم، همواره چشمم بر دیوارهای قلعه ای خفته بر کناره شهر بود و پلک از آن بر نمی داشتم. نیمه های شب بود که از جا بر خواستم، دوربین را برداشته و از میان کوچه باغ ها به سویش شتافتم. نگهبان در اتاقک نگهبانی خفته بود و من بی هیچ بیمی قدم بر ارگ گذاشتم، پله های چوبی را که به تازگی ساخته شده بود یک به یک پیمودم تا بر دم دروازه منظره ای هولناک را به نظاره نشستم : دوست ما بدجوری فرو ریخته بود و همچون شهر و مردمان شهر، تنها و بی کس، در وحشت و غم فرو رفته. سنگفرش هایش،از روز های شیرینی حکایت می کرد که مردمان دسته دسته به سویش می شتافاتند و از آن همه جلال و جلوه کوخ و گل، انگشت حیرت بر دهان می گزیدند، آنچنان که من از شکوه آنچه فروریخته ...

صبحدم مردانی قدم بر ارگ نهادند که کارشان بازسازی قلعه فرو ریخته بود. شش ماه از آن روز شوم گذشته است و هنوز داغ نزدیکان از دست رفته تازه اما آنان را شوری است آسمانی و عشقی الهی که اینچنین بر تن رنجور ارگ مرهم می نهند. شکوه شان یکی از حقوق اندک بود و دیگری نبود امکانات، و از سادگی درون، من را تصویربردار تلویزیون پنداشته که صدایشان را در آسمان ها خواهم نواخت اما افسوس. خداوند مرا ببخشاید، من نیز انسانم با تمام آرزوهایم، بیم هایم و البته ضعف ها. هیچگاه از یاد نخواهم برد تلاش پیوسته دوستانی را که بود خویش را سرمایه خویش ساخته، با آهنگ جان، دل غم زدگان شاد می نمودند. کودکانی را می نگریستیم که اینک یتیم بودند و قلب آدمی از نگاه معصومانه شان به تنگ می آید و چشم رنگ سیاهی به خود می گیرد. و اینگونه بود که در خلوت دل، در گوشه ای می نشستیم و سیل اشک از دو چشمه سر جاری می ساختیم. اما فاجعه تا آن روز که بر مزار مردگان حاضر گشتیم قابل تصور نبود :

« دوربین، پنج قبر با سنگ سیاه را نشان می دهد که چهره صاحبانشان را بر رویشان حکاکی کرده اند، دوربین به تدریج عقب می رود و به همراهش صدای شیون و زاری بلند می گردد. اینک قبرهای دیگر نیز آشکار می گردند، که البته زیبایی قبلی ها را ندارند، بیل های مکانیکی معمارشان هستند و رویشان را با سیمان پوشانده اند و قبل از آنکه سیمان همچون سنگ خشک گردد نام خانواده را بر آن نوشته اند، اینجا هر خانواده در یک قبرند و پدر و مادر و فرزند همه یکجا.»

قیامت است، اسرافیل در صور دمیده است و عزرائیل جانها ربوده، و خداوند تمام خشم و غضب هزاران ساله اش را دفعتا فرو فرستاده. تمام غم های جهان را که در بم بر دلمان ریختند تنها نگاه پر مهر و چشمان پرامید مردمان داغدار کویر بود که آراممان می ساخت، چشم دوختن به پشته کنسروهایی که از شرم سفره رنگارنگ این مردمان، قدرت لب گشودن نداشتند لذتی داشت بی منتها، و نشستن بر سر سفره پدر و مادر  بی ریا و بی تکلف خلوصی و صفایی می خواست آسمانی ...

روز آخر سفر، کوله بارمان پر آه بود و سوغاتمان اندوه، و هنگام بازگشت همسفر جدیدی را به همراه داشتیم : امید

                             امید به زیستن، به روییدن و ... به شکفتن.

                                                                                        بم شهر زنده.

 

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 16 شهریور1384ساعت 1  توسط رضا  | 

روزگار جوانی

تجربت اول محمد در تجارت ذخیره ای گشت برای او تا سالها بعد پیشه اش تجارت باشد و روزی اش از آن حاصل آید.شیوایی بیان و شیرینی سخن محمد زبانزد خاص و عام بود و این ، موهبت دوران کودکی بود آنگاه که در میان قبیله ای در صحرا می زیست و در دامان پر مهر دایه اش پرورش می یافت.صداقت و درستی، خوشرویی و احترامش به بزرگان، دستگیری اش از مستمندان،متانت و گذشتش نسبت به دوستان کم کم آوازه اش را به همه جا رسانده بود.پسر عبدالله و نوه عبدالمطلب در آستانه جوانی تحسین همگان را برانگیخته بود.

محمد عموی دیگری نیز داشت. جنگاور شهیر عرب، حمزه عموی کوچکترش بود. و این عمو برادرزاده اش را چون جان خویشتن دوست می داشت. وقتی اندام محمد موزون گشت و سیمایش پرفروغ، او را با خود به صحرا برد تا فن شمشیرزنی بدو بیاموزد و هنر جنگاوری.روزها چکاکش  دو شمشیر ، کویر تشنه را سیراب می ساخت و شب ها نگاه دو مرد خسته آسمان پر ستاره را می نواخت.

در همان زمان و در سویی دیگرف خسرو پرویز پادشاه ساسانی با سه هزار همسر و معشوقه به عشق بازی می پرداخت در حالیکه دوازده هزار کنیز در خدمتش بودند و  شش هزار مرد جنگجو محافظ جانش و بیش از هشت هزار اسب سواری و 900 فیل و 12000 استر کاروان شاهی را بر دوش می کشیدند. آتشکده ها از وجود روحانیان زرتشت، واسطان بین خدا و خلق خدا همچنان در آتش می سوختند تا نشانه ای باشند بر شوکت و عزت حکومت و قدرت آسمانی حاکمان و برگ تاییدی بر مظلومیت همیشگی مظلومان.

 

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 14 شهریور1384ساعت 15  توسط رضا  |